تبلیغات
✘†̲P̲ą̲ï̲ŋ̲ŧ̲ ̲I̲ŧ̲ ̲B̲ℓ̲ą̲ƈ̲ҡ†✘ - highschool girls قسمت2
highschool girls قسمت2
خوووووب بچه هااااااا!!!قسمت دوم داسی آآآآمدددددد بشوتین ادومههههههه!!!
البته خیلی کمه این قسمت!!!!
*وبنر همچنااااااان دردست ساخت میباشد!*

تو قسمت قبل خودندیم که جودی تو روز اول مدرسه با دو نفر به اسم های بیوتی و نیکیسا دوست میشه و حالا بقیه ماجرا.......
.............................................................................................................................................................................................
(جودی مشغول قدم زدن با بیوتی توی راهروی بزرگ مدرسه بود و همینطور که بیوتی حرف میزد جودی با  یه لبخند معمولی در و دیوار و پوسترها رو نگاه میکرد و در همون حال گوشش به حرف های بیوتی بود که میگفت:)
_ببینم تاحالا به این دقت کردی که افراد اینجا زیاد سلیقه ی خوبی ندارن؟؟؟؟؟؟مثلا اگه دقت کرده باشی میفهمی که تابلوی خوش آمدید با رنگ دیوار ست نیست!!!!وبد بختی منم اینه که وسیله مناسبی برای ست کردن لباسام با این رنگها ندارم!!!
(و جودی ایستادو بیوتی هم همزمان با جودی توقف کرد،آهسته با انگشت به شونه ی جودی که به یه دختر خیره شده بود ضربه زد و آروم گفت:)
_آممممممم...جودی؟؟؟؟حواست به منه؟؟؟به چی نگاه میکنی داشتیم قدم میزدیم!!!
(جودی که ذهنش رو به اون دختر مشغول کرده بود_که چند متر اون ور تر اونا تنها به دیوار تکیه داده بود و یه کتاب کوچیک با جلدچرم قهوه ای دستش بود و به کتابش نگاه میکرد_با حرف بیوتی یهو به خودش اومد _مثل اینایی که خوابن سطل آب خالی میکنی روشون!!_ برگشت و به بیوتی نگاه کرد و گفت:
_هاااا؟؟؟آ چیییززز ببخشید یه لحظه حواسم به اون پرت شد!!
(بیوتی با تعجب پرسید)
_به کی؟؟؟
(جودی دوباره سرشو به طرف اون دختر برگردوند.....انگار چهره ی سرد وبی روح اون دختر سحری داشت که نگاه جودی رو به خودش جذب میکرد......جودی همونطور که به اون خیره شده بود_درحالی که اون دخترهنوز مشغول کتاب خوندن بود و اصلا متوجه نشد کسی داره بهش نگاه میکنه_آروم و با یه حالت عجیبی گفت):
_اون......اون دختره.........همونی که داره کتاب میخونه.....به نظرت یکم عجیب نیست؟......وقتی بهش نگاه میکنم یه حسی بهم میگه اون خیلی تنهاست و به یه همدم نیاز داره!..........
(بیوتی انگار که با یه حرف مسخره و بچه گونه روبه رو شده یه خنده ی مصنوعی کرد و با لبخند حاصل از یه تعجب و دستپاچگی عجیبی گفت):
_اههههه ههه هههه(خنده ی مصنوعی!)چی؟؟من که نفهمیدم منظورت از این حرف چیه؟؟؟؟من که وقتی بهش نگاه کردم هیچی احساس نکردم!!!اینقدر عجیب رفتار نکن خیلیا دوست دارن تنها کتاب بخونن نه؟؟؟(دستشو روی شونه ی جودی گذاشت و درهمون حال ادامه داد)بیا بریم مطمئن باش بهش عادت پیدا میکنی!!!!
(جودی یه لبخند الکی وکوتاه زد،به بیوتی نیم نگاهی کرد و گفت):
_آممممم......باشه بریم......(همونطور که مستقیم از اونجا دور میشدن جودی بایکم نگرانی  برگشت و پشت سرش رو_همونجایی که اون دختر ایستاده بود_نگاه کرد تا مطمئن بشه اون هنوز اونجاست تا اگه وقتی پیدا کنه بره پیشش......ولی وقتی نگاهش به محل موردنظر افتاد نگرانیش به ترس عجیبی تبدیل شد!!!.......اون دختر دیگه اونجا نبود!!!بجاش یه کتاب با جلد چرم قهوه ای وتعدادی کاغذ پاره پوره روی زمین دید!!!.....دیگه داشت مطمئن میشد راستی راستی چیزی وجود داره که غیر طبیعیه......و روشو دوباره به سمت جلو برگردوند و سرشو آروم انداخت پایین و بعد یهویی ایستاد و به بیوتی نگاه کرد و گفت):
_آمممم.....ببینم اینجا جایی برای خرید خوراکی و این چیزا وجود نداره؟؟؟من خیلی گشنمه شاید بهتر باشه بریم دنبال جایی که بتونیم یه چیزی بخوریم!
(بیوتی دستشو از رو شونه ی جودی برداشت؛با تعجب شدیدی ایستاد و برگشت سمت جودی و درحالی که جودی رو با کلافگی نگاه میکرد گفت):
_چی؟؟؟خوراکی؟؟؟؟؟؟؟منم یکم گشنمه ولی..........فکر نکنم اینجا بوفه ای چیزی باشه!ببینم هنوز تو فکر اون دختره ای؟؟؟؟من که هنوز نفهمیدم یهو چت شد!!بیا بریم یکم دور بزنیم شاید جایی رو پیدا کنیم!!!چون این مدرسه حتما سالن غذاخوری برای ناهار داره نه؟؟
(بیوتی با لبخندی دست جودی رو گرفت و باهم مستقیم حرکت کردن تا جایی برای لمبوندن()پیدا کنن....!یه پنج دقیقه ای از گشتنشون گذشت.....تا اینکه وقتی داشتن مستقیم راه میرفتن_ نزدیک به 5 مترجلوترشون_ با یه دختر موصورتی مواجه شدن که داشت یه جعبه ی نسبتا بزرگ که روش عکس کاپ کیک بود رو به سمت چپ هل میداد و ظاهرا جعبه سنگین بود چون اون دختر خیلی تلاش میکرد تا بتونه حرکتش بده!!بیوتی و جودی وقتی تو اون وضعیت دیدنش وایستادن و به هم دیگه نگاه کردن و جودی گفت):
_بریم کمکش کنیم؟؟؟
_حتماااااااا
(و رفتن جلو و هنوزم اونو درحال کلنجار رفتن با جعبه دیدن و جودی دستشو رو شونه ی دختر که خم شده بود گذاشت....توجه اون جلب شد و با لبخند نگاهشون کرد و جودی گفت):
_کمک میخوای؟؟؟؟
(دختره خیلی خوشحال شد و ایستاد و گفت):
_آوووووووووو ممنووووونمممممم
(و جودی و بیوتی و اون با هم دیگه جعبه رو به راحتی تا مقصد هل دادن و وقتی کارشون تموم شد اون دختر با لبخند به جودی و بیوتی نگاه کرد و گفت):
_ خیلی ممنونم که کمکم کردینراستش این جعبه توش کاپ کیکه و من قصد دارم اولین روز مدرسه رو جشن بگیرم و این کیکارو خودم برای جشن درست کردم!ببینم کیک مییخوااااااااااین؟؟؟
(جودی به پیشونیش_به منظور پاک کردن عرق هاش_دست کشید و به دختره نگاه کرد و گفت):
_ خواهش میکنم کار آسونی بود!راستش ما یکم گشنمون بود ولی حالا نه ممنونمراستی اسم من جودیه و اینم دوستم بیوتیه تو اسمتو به ما نمیگی که باهم دوست باشیم؟؟؟؟؟
_اسم من شایلیه!!!!(و وقتی کلمه ی دوست رو شنید محکم بیوتی و جودی رو بغل کرد و با خوشحالی با یه لحن جیغ جیغو گفت):
_آآآخ جووووووووووووووووون دوتا دوووستتتتتتراستی من داشتم میرفتم تو سالن ناهار خوری!بیاین بریم یه چیزی بخوریم!!
(و باهم به طرف سالن ناها خوری حرکت کردن و بیوتی از کیفش آیینه دستیشو برداشت و اونو گرفت سمت صورتش و همچنان گفت):
_خب شایلی جان!!!خودتو یکم باما بیشتر آشنا نمیکنی؟؟؟؟؟مثلا درمورد ست رنگا و........
(جودی _ که دیگه فکر اون دخترعجیبی که تو راهرو دیده بود از سرش پریده بود_برگشت روبه شایلی و گفت):
_آمممممم.....منظور بیوتی اینه که زیاد از ست رنگا و اینا راضی نیست مگه نه؟؟؟؟
_خب آره جودی جان راست میگن چون من اینو زیاد تکرار کردم!!!
(و بعد به سالن غذاخوری رسیدن و شایلی جلو رفت و نیم در چوبی آبی رنگ سالن رو باز کرد و بیوتی و جودی رو به سمت نزدیک ترین صندلی هدایت کرد.جودی و بیوتی نشستن رو صندلی و بیوتی آیینشو گذاشت تو کیفش و منو برداشت و مشغول شد.....جودی به اطراف سالن غذاخوری مدرسه نگاه میکرد......به تابلوی بزرگی که لیست غذاها ونوشیدنی ها،ساعات کاری سالن و اعضای کادر سالن روش نوشته شده بود.......جودی همینطور که به تابلو نگاه میکرد سرشو به سمت در ورودی سالن چرخوند و با صحنه ی عجیبی روبه رو شد..................)

.
.
.
.
.
.
ببخشید کم بود مجبور شدم تا همینجا تمومش کنم چون وقت ندارم بقیه رو الان بنویسم

[ پنجشنبه 14 بهمن 1395 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ ✘†ҍӀąçҟ†✘ ] [ خوشتون اووووومدددددد؟؟؟ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30